به طعنه گفت زهى بىثبات بىمعنى * ز غفلت تو فغان وز عادت تو نفير
چه جاى خواب و خمارست چند خسبى خيز * پذيره شو كه درآمد به شهر موكب مير
سخن به پايهء قدرش نمىرسد ور نه * به قدر قوت و قدرت نمىكنم تقصير
و له ايضا
مست شبانه بودم افتاده بىخبر * دى در وثاق خويش كه دلبر بكوفت در
چون اصطكاك قرع هوا بر طريق صوت * داد از ره صماخ دماغ مرا خبر
بر عادتى كه باشد گفتم كه كيست آن * گفت آنكه نيست در غم [ و ] شاديت از آن گذر
جستم چنان ز جاى كه جانم خبر نداشت * كان دم به پاى مىروم از شوق يا به سر
باز كرد و دست ببوسيد و دركشيد * تنگم چو خرمن گل و تنگ شكر به بر
القصه اندر آمد و بنشست و هر سخن * گفت و شنيد زانده و شادى و خير و شر
يا در خمار خفته از صبح تا به شام * يا در شراب بوده از شام تا سحر
بارى ز باده خوردن و عشرت چو چاره نيست * در خدمت بساط خداوند خوبتر