تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠
چو باز او شكرد صيد او چه شير و چه گرگ * چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر

و له ايضا

دوش زندان‌بان قهرت را همىديدم به خواب * مرگ را دستار بر گردن همى بر وى اسير گفتم اين چه گفت دى در نزد صاحب كرده‌اند * ساكنان عالم كون و فساد از وى نفير شكل درگاه رفيعت را دعا كرد آسمان * شكل او شد افضل الاشكال و هو المستدير رنگ رخسار ضميرت را ثنا گفت آفتاب * لون او شد احسن الالوان و هو المستنير سايهء عدل تو شامل بر فراز و بر نشيب * منهى حزم تو آگه از قليل و از كثير

در تهنيت ورود موكب وزير گويد

بر من آمد خورشيد نيكوان شبگير * به قد چو سرو بلند و به رخ چو ماه منير هزار جان لب لعلش نهاده بر آتش * هزار دل سر زلفش كشيده در زنجير گشاده طرهء او بر كمين جانها دست * كشيده غمزهء او در كمال ابر و تير من از خرابى و مستى به عالمى كه در او * خبر نبودم ازين عالم از قليل و كثير