چو باز او شكرد صيد او چه شير و چه گرگ * چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر
و له ايضا
دوش زندانبان قهرت را همىديدم به خواب * مرگ را دستار بر گردن همى بر وى اسير
گفتم اين چه گفت دى در نزد صاحب كردهاند * ساكنان عالم كون و فساد از وى نفير
شكل درگاه رفيعت را دعا كرد آسمان * شكل او شد افضل الاشكال و هو المستدير
رنگ رخسار ضميرت را ثنا گفت آفتاب * لون او شد احسن الالوان و هو المستنير
سايهء عدل تو شامل بر فراز و بر نشيب * منهى حزم تو آگه از قليل و از كثير
در تهنيت ورود موكب وزير گويد
بر من آمد خورشيد نيكوان شبگير * به قد چو سرو بلند و به رخ چو ماه منير
هزار جان لب لعلش نهاده بر آتش * هزار دل سر زلفش كشيده در زنجير
گشاده طرهء او بر كمين جانها دست * كشيده غمزهء او در كمال ابر و تير
من از خرابى و مستى به عالمى كه در او * خبر نبودم ازين عالم از قليل و كثير