تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 569

مساهمون:

ص٥٦٩
مرا دلى ز غريوش چو آتش اندر عود * مرا تنى ز وداعش چو اندر آب شكر چه گفت گفت نه سوگند خورده‌اى به سرم * كه هرگز از خط عشق تو برندارم سر چو وقت فرقت و هنگام رفتن سفرست * سفر مكن كه شود بر دلم جهان چو سقر و گر به‌رغم دل من همىبخواهى رفت * از آن ديار خبر ده مرا وزان كشور چو اين بگفت ببر درگرفتمش گفتم * كه جان جان و قرار دلى و نور بصر سفر مربى مردست و آستانهء جاه * سفر خزانهء مالست و اوستاد هنر در آن ديار كه در چشم خلق خوار شوى * سبك سفر كن از آنجا و رو به جاى دگر به شهر خويش درون بىخطر بود مردم * به كان خويش درون بىبها بود گوهر درخت اگر متحرك شدى ز جاى به جاى * نه جور اره كشيدى و نه جفاى تبر به جرم خاك و فلك در نگاه بايد كرد * كه اين كجاست ز آرام وان كجا ز سفر همى به خدمت آن صدر روزگار شوم * كه روزگار ازو يافته‌ست جاه و خطر ز بيم او نچشد شير شرزه طعم و سن * ز سهم او ببرد شور فتنه رنج سهر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 569 | رضا قليخان هدايت