پرش به محتوای اصلی

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحه 571

پدیدآورندگان:

ص۵۷۱
به طعنه گفت زهى بىثبات بىمعنى * ز غفلت تو فغان وز عادت تو نفير چه جاى خواب و خمارست چند خسبى خيز * پذيره شو كه درآمد به شهر موكب مير سخن به پايهء قدرش نمىرسد ور نه * به قدر قوت و قدرت نمىكنم تقصير

و له ايضا

مست شبانه بودم افتاده بىخبر * دى در وثاق خويش كه دلبر بكوفت در چون اصطكاك قرع هوا بر طريق صوت * داد از ره صماخ دماغ مرا خبر بر عادتى كه باشد گفتم كه كيست آن * گفت آنكه نيست در غم [ و ] شاديت از آن گذر جستم چنان ز جاى كه جانم خبر نداشت * كان دم به پاى مىروم از شوق يا به سر باز كرد و دست ببوسيد و دركشيد * تنگم چو خرمن گل و تنگ شكر به بر القصه اندر آمد و بنشست و هر سخن * گفت و شنيد زانده و شادى و خير و شر يا در خمار خفته از صبح تا به شام * يا در شراب بوده از شام تا سحر بارى ز باده خوردن و عشرت چو چاره نيست * در خدمت بساط خداوند خوب‌تر