تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 568

مساهمون:

ص٥٦٨
سرشگ نرگس او مىنمود بر زلفش * چنان كه ريخته بر سبزه دانه‌هاى گهر به طعنه گفت كه عهد و وفاى عاشق بين * به طنز گفت كه مهر و وفاى دوست نگر به جاى ملحم چينى هوا مكن بالين * به جاى اطلس رومى زمين مكن بستر خداى گفت حضر هست بر مثال بهشت * رسول گفت سفر هست برنهاد سقر جواب دادم كه اى ماهروى غاليه مو * به آب ديده مزن بر دل رهى آذر به صبر باد فلك در حضر تو را ناصر * به عون باد خدا در سفر مرا ياور غلام‌وار چو هنگام كوچ قافله بود * سوار گشتم بر كرهء هيون‌پيكر پلنگ هيئت و غژغاودم گوزن سرين * عقاب طلعت و عنقا شكوه و طوطى پر قوىقوايم و باريك‌دم فراخ‌كفل * درازگردن و كوتاه‌سم و ميان‌لاغر خروش دد بشنيدى ز روم در كابل * مثال موى بديدى ز هند در ششتر پرير وقت سحر چون نسيم باد شمال * همىرساند به ارواح بوى عنبر تر سرم ز خواب گران شد به من نمود هوس * خيال آن بت شمشادقد و سيمين‌بر به لطف گفت كه عمرت چگونه مىگذرد * نبود گوش دلت را نصيحت كهتر نگفتمت كه مكن بد به جاى وصلت من * كه هركسى كه كند بد بدى برد كيفر جواب دادم كاى ماه‌روى عنبرموى * مرا به حضرت شه هست هرچه نيكوتر وليك شاه به فتح بلاد مشغولست * نمىكند بپرستندگان خويش نظر

در مدح وزير سلطان سنجر گويد

نماز شام چو كردم بسيج راه سفر * درآمدم ز در آن سروقد سيمين‌بر ز تف آتش دل وز سرشگ ديده شده * لب چو قندش خشك و رخ چو ماهش تر در آب ديده همىگشت زلف مشكينش * چو شاخ سنبل سيراب در مى احمر