تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 567

مساهمون:

ص٥٦٧

در صفت بغداد و مدح قطب الدّين

خوشا نواحى بغداد جاى فضل و هنر * كه كس نشان ندهد در جهان چنان كشور سواد او به مثل چون پرند مينا رنگ * هواى او به صفت چون بهشت جان‌پرور به منفعت همه خاكش عبير و غاليه‌بيز * به خاصيت همه سنگش عقيق و لؤلؤ تر صبا سرشته به خاكش طراوت طوبى * هوا نهفته در آبش حلاوت كوثر كنار دجله ز خوبان سيم‌تن خلخ * ميان رحبه ز خوبان ماهرخ كشمر هزار زورق خورشيد شكل بر سر آب * بر آن صفت كه پراگنده بر سپهر شرر به وقت آنكه به برج شرف رسد خورشيد * به گاه آنكه به صحرا صبا كشد لشكر دهان لاله كند ابر معدن لؤلؤ * كنار سبزه كند باد مسكن عنبر به جنس باغ شود آسمان به وقت غروب * به شكل چرخ بود بوستان بگاه سحر به وقت شام همى اين بدان سپارد گل * به گاه بام همى اين بدان دهد اختر به رنگ عارض خوبان خلخى در باغ * ميان سبزه در افشان شود گل احمر شكفته نرگس رعنا به طرف لاله‌ستان * چنان كه در قدح گوهرين مى اصفر ستاك لاله فروزان بدان صفت كه بود * ز مشك و غاليه آگنده بسدين مجمر نماز شام به صحن فلك نمود مرا * عروس چرخ چو بنهفت روى در چادر بدان صفت كه شود غرقه كشتى زرين * به طرف دريا چون بگسلد ازو لنگر ستارگان همه چون لعبتان سيم‌اندام * به سوگ مهر برافگنده نيلگون معجر بنات نعش همىگشت گرد قطب چنان * كه گرد حقهء پيروزه گوهرين چنبر بر آن مثال همىتافت راه كاهكشان * كه در بنفشه‌ستان بركشيده صف عبهر ز تيغ كوه بتابيد نيم‌شب پروين * چنان كه در قدح لاجورد هفت درر ز طرف ميزان مىتافت صورت مريخ * بدان صفت كه مى لعل رنگ در ساغر فلك به لعبت مشغول و من به توشهء راه * جهان به بازى مشغول و من به عزم سفر درين هوس كه خرامان نگار من برسيد * بر آن صفت كه برآيد ز كوه پيكر خور فروگسسته به عناب عنبرين سنبل * فروشكسته به خوشاب بسدين شكر همىگرفت به لؤلؤ عقيق در ياقوت * همىنهفت به فندق بنفشه در مرمر