چرا پس خوشهء انگور و پروين * يكى صورت پذيرفت از مصور
اگر نه شاخها را جام نرگس * به باغ اندر شرابى داد مسكر
چرا چونان كه مستان شبانه * نوان و سرنگون سازند و فاتر
در صفت عمارت و كاخ گويد
اى به خوبى و خرمى چو بهار * گشته در ديدهها بهار نگار
معتدل عالمى كه در تو طيور * همه هم ساكنند و هم طيار
بوالعجب عرصهاى كه در تو وحوش * همه هم ثابتند و هم سيار
موج در جوى تو فلك سرعت * مرغ بر بام تو ملك هنجار
تيغ تركان رزمگاه تو را * آسمان كرده ايمن از زنگار
جام ساقى بزمگاه تو را * مىپرستان نه مست و نه هشيار
گرگ تو پيل گشته بر تارك * باز تو كبك خسته در منقار
شير و گاو تو بىنزاع و غضب * ابد الدهر مانده در پيكار
باغ ميمونت را نشسته مدام * همچو مرغان فرشته بر ديوار
سوسنش همچو منهيان گويا * نرگسش همچو عاشقان بيدار
رستنيهاش چون نبات بهشت * ايمن از گردش خزان و بهار
نابسوده درو ز بأس وزير * سر زلف بنفشه دست چنار
ناصر الدّين كه باغ دولت و دين * ندهد بىبهار عدلش بار
تخت خاقان به گوشهء بالش * تاج قيصر به ريشهء دستار
در مدح وزير گويد
زهى دست وزارت از تو دستور * چنان كز پاى موسى پايهء طور
قضا در موكب تقدير نفراشت * ز عزمت رايتى الا كه منصور
قدر در سكنهء ايام نگذاشت * ز عدلت فتنهيى الا كه مستور
تواند داد پيش از روز محشر * قضا در حشر و نشر خلق منشور