تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 563

مساهمون:

ص٥٦٣
راست گفتى كه ز بسيارى انجم هستى * درگه خواجه ز بسيارى ميران كبار هست ز استيلا عدلش به كمالى كه كنون * باز را كبك همى طعنه زند در كهسار ز آنكه مانند شترمرغ ندارد مخلب * ز آنكه مانندهء خفاش ندارد منقار تابش راى تو بيرون برد از ماه محاق * كوشش عدل تو زايل كند از خمر خمار

در مدح ناصر الدّين طاهر وزير گويد

چو زير مركز چرخ مدور * نهان شد جرم خورشيد منور مه عيد از فلك رخساره بنمود * نه پيدايى تمام و نه مستر بسان ناخنى بر لوح مينا * بسان ماهىاى در بحر اخضر خيالات ثوابت در خيالم * چنان آمد همى بىحد و بىمر كه اندر چرخ كحلى كرده ترتيب * هزاران در و مرواريد و گوهر شهاب تيز همچون بسدين تير * گذاره كرده بر پيروزه مغفر مجره گفتيى تيغ گهردار * نهادستى به زنگارى سپر بر به شاخ ثور بر شكل ثريا * چو مرواريدگون بار صنوبر بنات النعش گرد قطب گردان * گهى از جرم زير و گاه از بر چو گرد مركز راى خداوند * قضاى ايزد دادار داور

و له ايضا

چو از ادوار اين نيلى دواير * زمانه داد تركيب عناصر زمين شد چون سپهر ازبس بدائع * خزان شد چون بهار ازبس نوادر درخت مفلس از گنج طبيعت * توانگر شد به انواع جواهر تو گويى برگ سيب و سيب الوان * سپهرست و بر او اجرام ظاهر ز شكل بربط و از دستهء عود * اگر فكرت كند مرد مفكر همان بيند كه از امرود و شاخش * به خاطر اندر آرد او به خاطر اگر نه برج ثور و شاخ انگور * دو موجودند از يك مايه صادر