راست گفتى كه ز بسيارى انجم هستى * درگه خواجه ز بسيارى ميران كبار
هست ز استيلا عدلش به كمالى كه كنون * باز را كبك همى طعنه زند در كهسار
ز آنكه مانند شترمرغ ندارد مخلب * ز آنكه مانندهء خفاش ندارد منقار
تابش راى تو بيرون برد از ماه محاق * كوشش عدل تو زايل كند از خمر خمار
در مدح ناصر الدّين طاهر وزير گويد
چو زير مركز چرخ مدور * نهان شد جرم خورشيد منور
مه عيد از فلك رخساره بنمود * نه پيدايى تمام و نه مستر
بسان ناخنى بر لوح مينا * بسان ماهىاى در بحر اخضر
خيالات ثوابت در خيالم * چنان آمد همى بىحد و بىمر
كه اندر چرخ كحلى كرده ترتيب * هزاران در و مرواريد و گوهر
شهاب تيز همچون بسدين تير * گذاره كرده بر پيروزه مغفر
مجره گفتيى تيغ گهردار * نهادستى به زنگارى سپر بر
به شاخ ثور بر شكل ثريا * چو مرواريدگون بار صنوبر
بنات النعش گرد قطب گردان * گهى از جرم زير و گاه از بر
چو گرد مركز راى خداوند * قضاى ايزد دادار داور
و له ايضا
چو از ادوار اين نيلى دواير * زمانه داد تركيب عناصر
زمين شد چون سپهر ازبس بدائع * خزان شد چون بهار ازبس نوادر
درخت مفلس از گنج طبيعت * توانگر شد به انواع جواهر
تو گويى برگ سيب و سيب الوان * سپهرست و بر او اجرام ظاهر
ز شكل بربط و از دستهء عود * اگر فكرت كند مرد مفكر
همان بيند كه از امرود و شاخش * به خاطر اندر آرد او به خاطر
اگر نه برج ثور و شاخ انگور * دو موجودند از يك مايه صادر