تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩

و له

خداى جل‌جلاله ز من چنين داند * كه هركه نام خداوند بر زبان راند چو از دريچهء گوش اندر آيدم به دماغ * دلم به دست نياز از دماغ بستاند حواس ظاهر و باطن كه منهيان دلند * يكى ز جملهء هر دو گروه نتواند كه پيش خدمت او از دو پاى بنشيند * ز دل برآرد و بر جاى جانش بنشاند زهى بناى عقيدت كه روزگار ازو * به منجنيق اجل خاك هم نريزاند به خواجگيم رسانيد بخت و موجب اين * كه روزگار مرا بندهء تو مىداند خرد چو كان گهر ديد خاطرم پرسيد * كه اينكه دادت و جز راستينت نرهاند چو نام دولت اكفى الكفات بردم گفت * به كار دولت اكفى الكفات مىماند

در مدح سلطان سنجر گويد

گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد شاه سنجر كه كمترين خدمش * در جهان پادشه نشان باشد من نگويم كه جز خداى كسى * حال‌گردان و غيب‌دان باشد گويم از راى و رايتت شب و روز * دو اثر در جهان عيان باشد رايتت رازها كند پيدا * كه ز تقدير در نهان باشد راى تو فتنه‌ها كند پنهان * كه چو انديشه بيكران باشد در جهانى و از جهان بيشى * همچو معنى كه در بيان باشد روز هيجا كه از درخش سنان * گرد را كسوت دخان باشد هم عنان امل سبك گردد * هم ركاب اجل گران باشد هر كمين كز قضا گشاده شود * از پس قبضهء كمان باشد اشك بر درعهاى سيمابى * نسخهء راه كهكشان باشد هر مصافى كه اندر آن دو نفس * تيغ را با كفت قران باشد صد قران وحش و طير را پس از آن * فلك از كشته ميزبان باشد