و له
خداى جلجلاله ز من چنين داند * كه هركه نام خداوند بر زبان راند
چو از دريچهء گوش اندر آيدم به دماغ * دلم به دست نياز از دماغ بستاند
حواس ظاهر و باطن كه منهيان دلند * يكى ز جملهء هر دو گروه نتواند
كه پيش خدمت او از دو پاى بنشيند * ز دل برآرد و بر جاى جانش بنشاند
زهى بناى عقيدت كه روزگار ازو * به منجنيق اجل خاك هم نريزاند
به خواجگيم رسانيد بخت و موجب اين * كه روزگار مرا بندهء تو مىداند
خرد چو كان گهر ديد خاطرم پرسيد * كه اينكه دادت و جز راستينت نرهاند
چو نام دولت اكفى الكفات بردم گفت * به كار دولت اكفى الكفات مىماند
در مدح سلطان سنجر گويد
گر دل و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد
شاه سنجر كه كمترين خدمش * در جهان پادشه نشان باشد
من نگويم كه جز خداى كسى * حالگردان و غيبدان باشد
گويم از راى و رايتت شب و روز * دو اثر در جهان عيان باشد
رايتت رازها كند پيدا * كه ز تقدير در نهان باشد
راى تو فتنهها كند پنهان * كه چو انديشه بيكران باشد
در جهانى و از جهان بيشى * همچو معنى كه در بيان باشد
روز هيجا كه از درخش سنان * گرد را كسوت دخان باشد
هم عنان امل سبك گردد * هم ركاب اجل گران باشد
هر كمين كز قضا گشاده شود * از پس قبضهء كمان باشد
اشك بر درعهاى سيمابى * نسخهء راه كهكشان باشد
هر مصافى كه اندر آن دو نفس * تيغ را با كفت قران باشد
صد قران وحش و طير را پس از آن * فلك از كشته ميزبان باشد