آتش اندر تب سياست اوست * طبع اوزان هميشه محرورست
حلم او را تحمل جودى * راى او را تجلى طورست
و له ايضا
روز عيش و طرب بستانست * روز بازار گل و ريحانست
از ملاقات صبا روى غدير * راست چون آژدهء سوهانست
لاله بر شاخ زمرد به مثل * قدحى از شبه و مرجانست
تا كشيدست صبا خنجر بيد * همه گلزار پر از پيكانست
فلك از هاله سپر ساخت مگر * با زمينشان به جدل پيمانست
ميل اطفال نبات از پى قوت * سوى گردون به طبيعت زانست
كه كنون ابر دهد روزيشان * هركه را نفس نباتى جانست
ساعد باغ ز مشاطهء طبع * غرقه اندر گهر الوانست
چهرهء باغ ز نقاش بهار * به نكويى چو نگارستانست
ابر آبستن درّست و گران * وز گرانيش گهر ارزانست
به كف خواجهء ما ماند راست * نه كه اين دعوى و آن برهانست
مضمر اندر كف اين دينارست * مدغم اندر دل آن بارانست
كثرت اين سبب استغناست * كثرت آن مدد طوفانست
گرچه پيدا نكنم كاين كف كيست * كس ندانم كه بر او پنهانست
كف دستيست كه برنامهء رزق * نام او تا به ابد عنوانست
مجد دين بوالحسن عمرانى * كه نظيرش پسر عمرانست
آنكه در معركهء سحر بيان * قلمش همچو عصا ثعبانست
نفخ صورست صرير قلمش * نفخ صورى نه كه در قرآنست
كان نشورى دهد آن را كه تنش * بر سر كوى اجل قربانست
وين حياتى دهد آن را كه دلش * كشتهء حادثهء دورانست
شير باباس تو بىچنگالست * گرگ با عدل تو بىدندانست