تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
آتش اندر تب سياست اوست * طبع اوزان هميشه محرورست حلم او را تحمل جودى * راى او را تجلى طورست

و له ايضا

روز عيش و طرب بستانست * روز بازار گل و ريحانست از ملاقات صبا روى غدير * راست چون آژدهء سوهانست لاله بر شاخ زمرد به مثل * قدحى از شبه و مرجانست تا كشيدست صبا خنجر بيد * همه گلزار پر از پيكانست فلك از هاله سپر ساخت مگر * با زمين‌شان به جدل پيمانست ميل اطفال نبات از پى قوت * سوى گردون به طبيعت زانست كه كنون ابر دهد روزيشان * هركه را نفس نباتى جانست ساعد باغ ز مشاطهء طبع * غرقه اندر گهر الوانست چهرهء باغ ز نقاش بهار * به نكويى چو نگارستانست ابر آبستن درّست و گران * وز گرانيش گهر ارزانست به كف خواجهء ما ماند راست * نه كه اين دعوى و آن برهانست مضمر اندر كف اين دينارست * مدغم اندر دل آن بارانست كثرت اين سبب استغناست * كثرت آن مدد طوفانست گرچه پيدا نكنم كاين كف كيست * كس ندانم كه بر او پنهانست كف دستيست كه برنامهء رزق * نام او تا به ابد عنوانست مجد دين بوالحسن عمرانى * كه نظيرش پسر عمرانست آنكه در معركهء سحر بيان * قلمش همچو عصا ثعبانست نفخ صورست صرير قلمش * نفخ صورى نه كه در قرآنست كان نشورى دهد آن را كه تنش * بر سر كوى اجل قربانست وين حياتى دهد آن را كه دلش * كشتهء حادثهء دورانست شير باباس تو بىچنگالست * گرگ با عدل تو بىدندانست