آخر از رابطهء قهر كجا داند شد * سرعت سير نفاذت نه به پاى هربست
ور كشد سد سكندر مثلا گرد بقاش * اين مهندس كه در افعال وراى لعبست
عقل داند كه چو مهتاب زند دست به تيغ * رد و منعش نه به اندازهء درع قصبست
و له
ملك مصونست و حصن ملك حصينست * منت وافر خداى را كه چنينست
خنجر تشويش با نيام به صلحست * خامهء انصاف با قرار به كينست
خواب كه در چشم فتنه است نه صرفست * بلكه به خونابهء سرشك عجينست
جام سپهر اوفتاد و در دستم ريخت * دست جهان كو كه دور ماء معينست
عاقلهء آسمان كه نزد وقوفش * نيك [ و ] بد روزگار جمله يقينست
گرچه نداند كه اعتصام جهان را * از ملكان كيست آنكه حبل متينست
دور زمان داند آنكه وقت تمسك * عروهء وثقى خدايگان زمينست
شاه جهان سنجر آنكه بستهء امرش * قيصر و فغفور و راى و خان و تگينست