تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١

و له ايضا

اگر محول حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست بلى قضاست بهر نيك و بد عنان‌كش خلق * بدان دليل كه تدبيرهاى جمله خطاست هزار نقش برآرد زمانه و نبود * يكى چنان كه در آيينهء تصور ماست كسى ز چون و چرا دم همىنيارد زد * كه نقشبند حوادث وراى چون و چراست به دست ما چه ازين حل و عقد چيزى نيست * به عيش ناخوش و خوش گر رضا دهيم سزاست كه زير گنبد خضرا چنان توان بودن * كه اقتضاى قضاهاى گنبد خضراست چو در ولايت طبعيم ازو گريزى نيست * كه بر طباع و مواليد والى و والاست كسى چه داند كاين گوژپشت مينا رنگ * چگونه مولع آزار مردم داناست چو عزم خدمت آن بارگاه ديد مرا * كه صحن و سقفش بيغارهء زمين و سماست به دست حادثه بندى نهاد بر پايم * كه همچو حادثه گاهى نهان و گه پيداست عصاست پايم و در شرط آفرينش خلق * شنيده كس كه كسى را به جاى پاى عصاست ز روزگار خوشست اين‌همه جز آنكه لبم * ز دست‌بوس خداوند روزگار جداست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 551 | رضا قليخان هدايت