تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
باد صبا كه فحل بنات نبات بود * مردم گياه شد كه نه مردست و نه زنست از جوش نشو ديگ‌نما تا فرونشست * از دود تيره بر سر گيتى نهنبنست در باغ بركه رقص تموج نمىكند * بيچاره بركه را چه دل رقص كردنست كز دست وى چو دشمن دستور مدتيست * كز پاى تا به سر همه در بند آهنست آن قلعه جاى اوست كه گويى سپهر و مهر * در منجنيق قدرش سنگ فلاخنست آن قبه قدر اوست كه بر اوج سقف او * خورشيد عنكبوت زواياى روزنست تنگست بر تو سكنهء گيتى ز كبريات * در جنب كبرياى تو خود اين چه مسكنست وين طرفه‌تر كه هست بر اعدات نيز تنگ * پس چاه يوسفست و دگر چاه بيژنست صدرا مرا به قوت جاه تو خاطريست * كاندر ازاى فكرت او برق كودنست گويند مردمان كه بدش هست و نيك هست * آرى نه سنگ و چوب همه لعل [ و ] چندنست در حيز زمانه شتر گربه‌ها بسيست * گيتى نه يك طبيعت و گردون نه يك فنست بااين‌همه چو بنگرى از شيوه‌هاى شعر * اكنون به اتفاق بهين شيوهء منست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 549 | رضا قليخان هدايت