تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠

و له ايضا

عرصهء مملكت غور چه نامحدودست * كه در آن عرصه چنين لشكر نامعدودست چشم بد دور كه بس منتظمست اين دولت * آرى اين دولت را منتظمى معهودست فضلهء مجلس ايشان چو به يغما دادند * گفت رضوان را جنت نعمى موجودست عقل داند كه مهيا به وجود دو كسست * هرچه از نظم و ز ترتيب در او موجودست از يكى بازوى اسلام همه‌ساله قوى * وز دگر طالع دولت ابدا مسعودست مردى و مردمى از هر دو چنان منتشرند * كه شعاع از مه و رنگ از گل و بوى از عودست خصم دولت را چون عود سيه‌سوخته‌اند * كار دولت چه عجب ساخته گر چون عودست نيست القصه كمالى كه نه حاصل دارند * جز قدم ز آنكه قديمى صفت معبودست با خرد گفتم اى غايت مقصود جهان * نيست چيزى كه به نزديك تو آن مفقودست گفت زين هر دو يكى جز كه شهاب الدّين نيست * گفتم آن ديگر گفتا حسن محمودست گفتم اغلوطه مده اين چه دويى باشد گفت * دوم عقل كه هم شاهد و هم مشهودست