در مدح دستور جلال الدّين
اى ملك بهين ركن تو را كلك وزيرست * كلكى كه فلك قدرت و سياره مسيرست
اقوال خرد بشنود و راز ببيند * زين روى يقين شد كه سميعست و بصيرست
چون بحر ستم موج زند كشتى نوحست * چون گرد بلا نشر كند ابر مطيرست
ابريست كز او كشت امل تازه و سبزست * تيرست كز او كار جهان راست چو تيرست
اين مرتبه زان يافت كه در نظم ممالك * جايش سرانگشت گهربار وزيرست
دستور جلال الوزرا كز وزرا هست * چونان كه ز انجم مثلا بدر منيرست
در مدح ضياء الدّين
آخر اى خاك خراسان داد يزدانت نجات * از بلاى غيرت خاك ره گر گنج و كات
در فراق خدمت گرد همايون موكبى * كاندرو نعل از هلالست اسب را ميخ از نبات
لاجرم بادت نسيمى يافت چون باد مسيح * لاجرم آبت مزاجى يافت چون آب حيات
داده كلك بىقرارش كار عالم را قرار * داده راى بىثباتش ملك دنيا را ثبات
آنكه گردون را بر او ترجيح نتواند نهاد * عقل كل در هيچ معنى جز كه در تقويم ذات
اى ز شرم جاه تو سرگشته اوج اندر فلك * وى زرشك دست تو نالنده موج اندر فرات
بعد از آن والى كه بنياد وجود از جود اوست * بر خلايق چون تو والى كس نبودست از ولات
دست انصاف تو بر بدعتسراى روزگار * دست محمودست بر بتخانههاى سومنات