خاليست بر رخ تو بناميزد آنچنانك * خواهد همى به خوبى ازو زيور آفتاب
گويى كه نوك خامهء دستور پادشاه * ناگه ز مشك تر نقطى زد بر آفتاب
بر منبرى كه خطبهء جاهش بيان كنند * بوسد ز فخر پايهء آن منبر آفتاب
و له ايضا
نوش لب لعل تو قيمت شكر شكست * چين سر زلف تو رونق عنبر شكست
لعل تو در خنده شد رستهء پروين گسست * جزع تو سرمست گشت ساغر عبهر شكست
جرعهء جام لبت پردهء عيسى دريد * نقطهء نون خطت خامهء آزر شكست
خسرو پرويز شاه آنكه به بزم و به رزم * بذلش لشكر فزود بأسش لشكر شكست
گرد سپاهش به روز شعلهء خورشيد گشت * عكس سنانش به شب لمعهء اختر شكست
تيزى تيغش ببرد گرمى آتش ببين * فرع چه جنس از عرض نفس چه جوهر شكست
كرد بشير علم خانهء خورشيد دو * گرچه به تمثال چتر قدر دو پيكر شكست
كى بود از روم و چين پيك ظفر دررسد * كاندو سپاه گران شاه مظفر شكست