حصن هزار اسب گرچه بر در آن ملك * سدّ قديمست حصنهاى حصين را
كعبهء دهليز شه چو ديد فصيلش * سجدهكنان بر زمين نهاد جبين را
غيبت خوارزمشاه چون پس شش ماه * چشمهء خون ديد چشم حادثهبين را
دست به فتراك اصطناع تو در زد * معتصم ملك ساخت حبل متين را
و له ايضا
اجرام فلك يكبهيك اندر قلم آيد * گر عرض دهد عارض تو جاه حشم را
بر جاى عطارد بنشاند قلم تو * گر بر سر منقار كشد جذر اصم را
با دايهء عفو و سخطت خوى گرفتند * تا ناف بريدند شفا را و الم را
انصاف بده تا در انصاف تو بازست * غمخوارتر از گرگ شبان نيست غنم را
دودى كه سر از مطبخ جود تو برآرد * آمادهتر از ابر بود زادن نم را
آنجا كه درآيد به نوا بلبل بزمت * جز جغد زيارت نكند باغ ارم را
بختت نه سمينيست كه ره گم كند اقبال * گر نيل كشد دشمن بدبخت ورم را
سبابهء بقراط قضا يك حركت يافت * شريان عدوى تو [ و ] شريان بقم را
و له ايضا
اگر به مدح و ثنا هركسى ستوده شود * تو آن كسى كه ستوده به تست مدح و ثنا
به شبه و شكل تو گر ديگران برون آيند * زمانه نيك شناسد زمرّد از مينا
خداى داند كز خجلت تو با دل خويش * كه تا به مقطع شعر آمدستم از مبدا
همى چه گفتم گفتم كه زيره و كرمان * همى چه گفتم گفتم كه بصره و خرما
و له ايضا
چون وقت صبح چشم جهان سير شد ز خواب * بگسسته شد ز خيمهء مشكين شب طناب