تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 542

مساهمون:

ص٥٤٢
حصن هزار اسب گرچه بر در آن ملك * سدّ قديمست حصنهاى حصين را كعبهء دهليز شه چو ديد فصيلش * سجده‌كنان بر زمين نهاد جبين را غيبت خوارزمشاه چون پس شش ماه * چشمهء خون ديد چشم حادثه‌بين را دست به فتراك اصطناع تو در زد * معتصم ملك ساخت حبل متين را

و له ايضا

اجرام فلك يك‌به‌يك اندر قلم آيد * گر عرض دهد عارض تو جاه حشم را بر جاى عطارد بنشاند قلم تو * گر بر سر منقار كشد جذر اصم را با دايهء عفو و سخطت خوى گرفتند * تا ناف بريدند شفا را و الم را انصاف بده تا در انصاف تو بازست * غم‌خوارتر از گرگ شبان نيست غنم را دودى كه سر از مطبخ جود تو برآرد * آماده‌تر از ابر بود زادن نم را آنجا كه درآيد به نوا بلبل بزمت * جز جغد زيارت نكند باغ ارم را بختت نه سمينيست كه ره گم كند اقبال * گر نيل كشد دشمن بدبخت ورم را سبابهء بقراط قضا يك حركت يافت * شريان عدوى تو [ و ] شريان بقم را

و له ايضا

اگر به مدح و ثنا هركسى ستوده شود * تو آن كسى كه ستوده به تست مدح و ثنا به شبه و شكل تو گر ديگران برون آيند * زمانه نيك شناسد زمرّد از مينا خداى داند كز خجلت تو با دل خويش * كه تا به مقطع شعر آمدستم از مبدا همى چه گفتم گفتم كه زيره و كرمان * همى چه گفتم گفتم كه بصره و خرما

و له ايضا

چون وقت صبح چشم جهان سير شد ز خواب * بگسسته شد ز خيمهء مشكين شب طناب