177 انورى ابيوردى
و هو حكيم اوحد الدّين على بن اسحاق از اهل خاوران است و در فضائل و كمالات مقبول اهل دوران گويند در به دو حال در مدرسهء منصوريهء طوس به تحصيل مىپرداخت گويند به خدمت استاد عماره و بعضى از شعراى آن عهد رسيد و به شاعرى مايل شد حكايت گذشتن موكب ابو الفرج سجزى و ميل كردن حكيم به شاعرى و در همان شب قصيدهيى گفتن و على الصباح به سلطان سنجر خواندن افسانه و حكايتى است و اختلاف در اين اقوال بسيارست چرا كه ابو الفرج سكزى استاد عنصرى است شايد ابو الفرج رونى يا ديگرى بوده باشد آن نيز به سالها پيش از او بوده و انورى در طرز شاعرى اقتفا به ابو الفرج رونى از مطالعهء ديوان او كرده است نه به معاصرت و معاشرت وى بعد از ترك ملازمت چندى به نيشابور توطن داشته پس به بلخ رفته در بلخ رحلت يافت غرض اينكه حكيم شاعريست فاضل و درين صفات مشهور و معروف و حاجت به توصيف ندارد در قصيدهسرايى به طرز استاد ابو الفرج رونى مايل است و شعر را شيرين مىگويد و حكايت حكم وى و تخته كلاه شدن در بلخ و آثار قران مشهور است ديوانش مكرر ديده شده است و اكنون نيز حاضر است قطعات نيكو دارد در سنهء 575 در بلخ وفات يافته و به روضهء رضوان شتافته از ديوانش آنچه به زعم مؤلف زبده است در اين دفتر نگاشته خواهد گرديد .
صبا به سبزه بياراست روى دنيى را * نمونه گشت زمين مرغزار عقبى را
نسيم باد در اعجاز زنده كردن خاك * ببرده آب دم معجزات عيسى را
بهار درّ و گهر مىكشد به دامن ابر * نثار موكب ارديبهشت اضحى را
چمن مگر سرطان شد كه شاخ نسترنش * طلوع داده به يك شب هزار شعرى را
چه طعنهاست كه اطفال باغ مىنزنند * به گونهگونه بلاغت بلوغ طوبى را
خداى عز و جل گويى از طريق مزاج * به اعتدال هوا داد جان مانى را
چنار پنجه گشادست و نى ميان بستهست * دعاى دولت دستور صدر دنيى را
زهى به تقويت دين نهاده صد انگشت * مآثر يد بيضات دست موسى را
قصور عقل تصور كند جلالت تو * اساس طور تحمل كند تجلى را