ز غايت كرم اندر كلام تونى نيست * به اعتقاد تو ضدست نون مكرى را
در مدح پيروز شاه گويد
باز اين چه جوانى و جمالست جهان را * وين حال كه نو گشته زمين را و زمان را
مقدار شب از روز فزون بود و بدل شد * ناقص همه اين را شد و زايد همه آن را
هم سهره برآورد فروبرده نفس را * هم فاخته بگشاد فروبسته زبان را
آهو به سر سبزه مگر نافه بينداخت * كز خاك چمن آب بشد عنبر و بان را
گر خام نبستهست صبا رنگ رياحين * از عكس چرا رنگ دهد آب روان را
بادام دو مغزست كه از خنجر الماس * ناداده لبش بوسه سراپاى فسان را
ژاله سپر برف ببرد از كتف كوه * چون رستم نيسان به خم آورده كمان را
از غايت ترى كه هوا راست عجب نيست * گر خاصيت ابر دهد طبع دخان را
گر نايژهء ابر نشد پاك بريده * چون هيچ عنان باز نپيچد سيلان را
ور ابر نه در دايگى طفل شكوفهست * يا زانسوى او از چه گشادست دهان را
ور لالهء نورسته نه افروخته شمعيست * روشن ز چه دارد همه اطراف مكان را