تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
ز غايت كرم اندر كلام تونى نيست * به اعتقاد تو ضدست نون مكرى را

در مدح پيروز شاه گويد

باز اين چه جوانى و جمالست جهان را * وين حال كه نو گشته زمين را و زمان را مقدار شب از روز فزون بود و بدل شد * ناقص همه اين را شد و زايد همه آن را هم سهره برآورد فروبرده نفس را * هم فاخته بگشاد فروبسته زبان را آهو به سر سبزه مگر نافه بينداخت * كز خاك چمن آب بشد عنبر و بان را گر خام نبسته‌ست صبا رنگ رياحين * از عكس چرا رنگ دهد آب روان را بادام دو مغزست كه از خنجر الماس * ناداده لبش بوسه سراپاى فسان را ژاله سپر برف ببرد از كتف كوه * چون رستم نيسان به خم آورده كمان را از غايت ترى كه هوا راست عجب نيست * گر خاصيت ابر دهد طبع دخان را گر نايژهء ابر نشد پاك بريده * چون هيچ عنان باز نپيچد سيلان را ور ابر نه در دايگى طفل شكوفه‌ست * يا زان‌سوى او از چه گشادست دهان را ور لالهء نورسته نه افروخته شمعيست * روشن ز چه دارد همه اطراف مكان را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 540 | رضا قليخان هدايت