تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
نى رمح بهارست كه در معركه گردست * از خون دل دشمن شه لعل سنان را شاهى كه چو كردند قران پيلك و دستش * البتّه كمان خم ندهد حكم قران را گر ثور چو عقرب نشدى ناقص و بىچشم * بر قبضهء شمشير نشاندى دبران را روزى كه چو آتش همه در آهن و فولاد * بر باد نشينند هزبران جولان را از زلزلهء حمله چنان خاك بجنبد * كز هم نشناسند نگون را [ و ] ستان را سر جفت كند افعى قربان و چو آن ديد * پر باز كند كركس تركش طيران را در هيچ ركابى نكند پاى كس آرام * آن لحظه كه دستت حركت داد عنان را قارون كند اندر دو نفس تيغ جهادت * يك طايفه ميراث‌خور مرثيه‌خوان را

در مدح خواجه ناصر الدّين وزير سلطان سنجر

نصر فزاينده باد ناصر دين را * صدر جهان خواجهء زمان [ و ] زمين را پاى نظر پى كند بلندى قدرش * رغم اشارت‌كنان شك و يقين را غوطه توان داد روز عرض ضميرش * در عرق آفتاب چرخ برين را واهب روح از پى طفيل وجودش * قابل ارواح كرد قالب طين را راى تو بود آنكه در هواى ممالك * رايحهء صلح داد صرصر كين را رحم تو كرد آنكه فيض رحمت سلطان * بدرقه شد يك جهان حنين وانين را ور نه تو دانى كه شير رايت قهرش * مثله كند شير چرخ و شير عرين را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 541 | رضا قليخان هدايت