نى رمح بهارست كه در معركه گردست * از خون دل دشمن شه لعل سنان را
شاهى كه چو كردند قران پيلك و دستش * البتّه كمان خم ندهد حكم قران را
گر ثور چو عقرب نشدى ناقص و بىچشم * بر قبضهء شمشير نشاندى دبران را
روزى كه چو آتش همه در آهن و فولاد * بر باد نشينند هزبران جولان را
از زلزلهء حمله چنان خاك بجنبد * كز هم نشناسند نگون را [ و ] ستان را
سر جفت كند افعى قربان و چو آن ديد * پر باز كند كركس تركش طيران را
در هيچ ركابى نكند پاى كس آرام * آن لحظه كه دستت حركت داد عنان را
قارون كند اندر دو نفس تيغ جهادت * يك طايفه ميراثخور مرثيهخوان را
در مدح خواجه ناصر الدّين وزير سلطان سنجر
نصر فزاينده باد ناصر دين را * صدر جهان خواجهء زمان [ و ] زمين را
پاى نظر پى كند بلندى قدرش * رغم اشارتكنان شك و يقين را
غوطه توان داد روز عرض ضميرش * در عرق آفتاب چرخ برين را
واهب روح از پى طفيل وجودش * قابل ارواح كرد قالب طين را
راى تو بود آنكه در هواى ممالك * رايحهء صلح داد صرصر كين را
رحم تو كرد آنكه فيض رحمت سلطان * بدرقه شد يك جهان حنين وانين را
ور نه تو دانى كه شير رايت قهرش * مثله كند شير چرخ و شير عرين را