كلك تو و شمشير تو زان زشت و نكوست * كان دوزخ دشمنست و اين جنت دوست
* * *
هر روز بتم با دگرى پيوندد * با وى گويد حديث و با وى خندد
ور من نفسى شاد زيم نپسندد * مردم دل خويش بر چنين كس بندد
* * *
پيچيدن افعى به كمندت ماند * آتش به سنان ديوبندت ماند
انديشه به رفتن سمندت ماند * خورشيد به همت بلندت ماند
روزى سلطان دو مهره در ششخانه داشته و دو شش مىخواسته كه از حريف ببرد كعبتين را به دست ماليده دو شش خواسته انداخت و دو يك آمده سلطان بازى را باخت به علت غرور سلطنت و اقتضاى جوانى و دولت به مرتبهيى متغير شده كه امرا بر خود مىلرزيدند حكيم اين رباعى را بديهه به سمع سلطان رسانيده سلطان را خوش آمده چشم ازرقى را بوسه داد و دهانش را به جواهر مملو كرد .
و له ايضا رباعيّات
گر شاه دو شش خواست دو يك زخم افتاد * هان ظن نبرى كه كعبتين داد نداد
آن نقش كه كرده بود شاه از آن ياد * در خدمت شاه روى بر خاك نهاد
* * *
گر نعل سمند تو بر آتش سايد * زو چشمه خضر در زمان بگشايد
ور خصم تو در آينه رخ بنمايد * دست اجل از آينه بيرون آيد
* * *
عشق تو مرا توانگرى آرد بر * از ديده به لؤلؤ از دو رخسار به زر
با عشق توام عيش خوشست اى دلبر * آرى ز توانگرى چه باشد خوشتر
* * *