بند پولاد بر دهن يابد * آهو ار برشمر نهد به تفوز
طبع گر آفتاب نظم شود * دست سرما برو شود فيروز
اى به هر فضل و شادى ارزانى * بكش اين رنج من به فضل امروز
گر زمستان من تموز كنى * بازرستى ز بنده تا به تموز
در شكايت از ممدوح
قطعهء مدح مرا چون دل و چون ديدهء خويش * از پى فخر بدارند بزرگان عجم
پس من از بىخردى شعر فرستم بر تو * مدح گويم كه مگر مرد مصيبى به كرم
تو به دينار كسان آب مرا تيره كنى * حشمت شعر و خط من بفروشى به درم
گر به مدح تو دگر هيچ قلم بردارم * اين سرانگشت قلمگير قلم باد قلم
و له ايضا
تا هجر تو كرد بر وصال تو شتاب * دارم دل جوشان چو بر آتش سيماب
ترسم كه دگر نبينم اى در خوشاب * اندر شب هجر نيز وصل تو بخواب
* * *
اى گشته پراگنده سپاه و حشمت * گرينده نديمان و غريوان خدمت
بر كوس و سپاه تو ز تيمار غمت * خون مىبارد ز ديده شير علمت
* * *
مر كلك تو را سخاوت اى خسرو خوست * شمشير تو بر شير بدراند پوست