تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
بند پولاد بر دهن يابد * آهو ار برشمر نهد به تفوز طبع گر آفتاب نظم شود * دست سرما برو شود فيروز اى به هر فضل و شادى ارزانى * بكش اين رنج من به فضل امروز گر زمستان من تموز كنى * بازرستى ز بنده تا به تموز

در شكايت از ممدوح

قطعهء مدح مرا چون دل و چون ديدهء خويش * از پى فخر بدارند بزرگان عجم پس من از بىخردى شعر فرستم بر تو * مدح گويم كه مگر مرد مصيبى به كرم تو به دينار كسان آب مرا تيره كنى * حشمت شعر و خط من بفروشى به درم گر به مدح تو دگر هيچ قلم بردارم * اين سرانگشت قلم‌گير قلم باد قلم

و له ايضا

تا هجر تو كرد بر وصال تو شتاب * دارم دل جوشان چو بر آتش سيماب ترسم كه دگر نبينم اى در خوشاب * اندر شب هجر نيز وصل تو بخواب
* * *
اى گشته پراگنده سپاه و حشمت * گرينده نديمان و غريوان خدمت بر كوس و سپاه تو ز تيمار غمت * خون مىبارد ز ديده شير علمت
* * *
مر كلك تو را سخاوت اى خسرو خوست * شمشير تو بر شير بدراند پوست