تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
اگر عدوى تو شيرست و خود چنان نبود * تو پيش ديدهء او شعله‌هاى پرشررى خدايگانا گر باغ زرد شد بستان * ز دست سبز نگارى شراب معصفرى و گر به باغ نهان شد به مهرگان گل سرخ * سراى باغ كن از گلرخان كاشغرى ميى ستان كه خرد هر زمان به دو گويد * كه پيش ديدهء شادى فروغ را گهرى

و له ايضا

اى شكسته تيره‌شب بر روى روشن مشترى * تيره‌شب بر روى روشن مشترى در ششترى از شكر بر نقره دارى دانهء ياقوت سرخ * وز شبه بر عاج دارى حلقهء انگشترى زلف مشكين تو پندارى كه آذر برنگاشت * بر گل سورى ز سنبل شكلهاى چنبرى گرنه از بهر ميان تو ببايستى همى * نامدى در خلقت فرزند آدم لاغرى بوسه‌يى بخشى وزو صد بار برگيرى شمار * صد هزاران بد كنى روزى و يك بد نشمرى ور بينديشم بدل كاين خوى بد تا كى بود * آستين بر روى گيرى و آب مژگان بسترى ور بنالم سخت ننديشى و گويى زار نال * ور بگريم زار خوش خندى و گويى خون‌گرى اى جهان‌آراى ماهى كز رخ و زلفين تو * خاك گردد سيم‌سيما باد گردد عنبرى گر پرى در حلقهء زلفين مشكينت رود * كم شود در حلقهء زلفين مشكينت پرى