به مست خفته چنان مىوزد كه پندارى * حواس او ز بهشت برين شود آگاه
مرا شمال هرى بىهرى كى آيد خوش * چو شهريار خداوند من بود به فراه
نهيب او ز سرلشكرى برآرد گرد * چو جنگ را تن تنها رود به لشكرگاه
كلاه گوشهء خورشيد چون پديد آيد * ستارگان به حقيقت فرونهند كلاه
سياهيى كه زره برنهد به جامهء او * بر او مليحتر آيد كه نقش بر ديباه
و زان كه شير سياهست نقش رايت او * دليرتر بود اندر نبرد شير سياه چو او برهنه كند تيغ يا بينديشد
چه دشت مردم كوشنده چه تنى يكتاه * به روز بزم تو گويى كه از ظرافت و شرم
يكى نگاشته نقشست برنشانده بگاه * ز خون خصم به دشتى كجا نبرد كند
در و اجل به سمارى رود قضا بشناه
در مدح اميرانشاه سلجوقى گويد
ز روى و قد تو بىشك صنوبر آمد و ماه * ز روشنى و بلندى كه هستى اى دلخواه
اگر صنوبر و ماهى شگفت طرفهستى * شگفت و طرفه بود مردم از صنوبر و ماه
وفاق حلقهء زلف تو را به شهر ختن * شود به نافه درون حلقهحلقه مشك سياه