تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١
به مست خفته چنان مىوزد كه پندارى * حواس او ز بهشت برين شود آگاه مرا شمال هرى بىهرى كى آيد خوش * چو شهريار خداوند من بود به فراه نهيب او ز سرلشكرى برآرد گرد * چو جنگ را تن تنها رود به لشكرگاه كلاه گوشهء خورشيد چون پديد آيد * ستارگان به حقيقت فرونهند كلاه سياهيى كه زره برنهد به جامهء او * بر او مليح‌تر آيد كه نقش بر ديباه و زان كه شير سياهست نقش رايت او * دليرتر بود اندر نبرد شير سياه چو او برهنه كند تيغ يا بينديشد چه دشت مردم كوشنده چه تنى يكتاه * به روز بزم تو گويى كه از ظرافت و شرم يكى نگاشته نقشست برنشانده بگاه * ز خون خصم به دشتى كجا نبرد كند در و اجل به سمارى رود قضا بشناه

در مدح اميرانشاه سلجوقى گويد

ز روى و قد تو بىشك صنوبر آمد و ماه * ز روشنى و بلندى كه هستى اى دلخواه اگر صنوبر و ماهى شگفت طرفه‌ستى * شگفت و طرفه بود مردم از صنوبر و ماه وفاق حلقهء زلف تو را به شهر ختن * شود به نافه درون حلقه‌حلقه مشك سياه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 531 | رضا قليخان هدايت