تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 532

مساهمون:

ص٥٣٢
غلام و بندهء آن ساعتم كه خوش سرمست * همىروى سوى درگاه بامداد بگاه ز خواب خاسته در وقت و چشم خواب‌آلود * ز نار بسته كمر تنگ و كج نهاده كلاه نه لاله برگى و هستى به رنگ لالهء سرخ * نه شاخ سروى و هستى به قد سرو سپاه ز مشك و سيم گناهست و تو به زلف و رخت * ز سيم تو به شگفت آيد و ز مشك گناه غلام آن خط مانند نيم‌دايره‌ام * ز قير و مشك چو طغراى مير ميران شاه

و له ايضا

پرىرخى كه ز شرمش نهان شدست پرى * پرىمثال نهان گشت و شد ز مهر برى پرى ندارد رخساره از گل سورى * پرى ندارد زلف از بنفشهء طبرى پرى ندارد رنگ شگفتهء گل سرخ * پرى ندارد بالاى سرو غاتفرى پرى كه ديده به نور مه چهارده شب * پرى كه ديده به زيب ستارهء سحرى پرى كه ديده گرازنده‌تر ز آهوى نر * پرى كه ديده خرامنده‌تر ز كبك درى ايا بت خزرى قد كشمرى بالا * تويى كه فتنه كشمير و قبلهء خزرى نگار چينى تا با قبا و با كلهى * بهار گنگى تا با كمان و با كمرى دل از هوات نبرّم اگرچه رنج دلى * سر از وفات نپيچم اگرچه دردسرى در آزمودن تو هرچه روزگار برم * چو روزگار بهر آزمودنى بترى ز بدخويى تو نگارا فريد ايامى * چنان كه بار خداى من از نكو سيرى سديد دين شرف دولت آفتاب كرام * ابو الحسن على بن محمد بن سرى ايا بزرگ عميدى كجا ز پايهء قدر * به هرچه فهم درو ره برد بلندترى ستاره‌اى و جهان و آسمان و گرنه چرا * ستاره فرو جهان عمر و آسمان سپرى