اگر درخش بهارى ز تيغ تو جهدى * ز خاك گوهر و الماس رويدى نه گياه
همىنمايد با عمر و قدر و دانش تو * عقول پست و سخن اندك و امل كوتاه
مخالف تو تو را با خود ار قياس كند * به كف نيارد برهان برين قياس تباه
چگونه برهان آرد كسى كه از ره قدر * ز چاه زمزم گيرد قياس رود فراه
خدايگانا امروز بر سعادت عيد * نشاط جوى و به گام طربفزاى به گاه
ز لالهرخ صنمى سر و قد بخواه و بنوش * به رنگ لاله ميى با سماع سرو ستاه
چو آفتاب شد از اوج خود به خانهء ماه * به خيش خانه رو و برگ بيد و باده بخواه
در مدح سلطان گويد
به دشت بادهء رنگين تلخ نوشيدن * كنون سبيل بود چون سپيد گشت گياه
به گرمگاه به دشت ار بيفگنى ياقوت * چنان گداخته گردد كه نقره اندر كاه
سپهر آينهگون از غبار تيره شود * چو روى آينهاى كاندرو كند كس آه
چو گوى آتش افروخته به زير آيد * كبوتر ار به هوا در بلند گيرد راه
چنان شدست ز گرما كه موى خويش از پوست * همى به ناخن و دندان جدا كند روباه
گلاب و توزى و كتان خيش و سايهء بيد * شراب و مجلس زيبا و ساقيان چو ماه
شراب لعل درفشنده در چنين سره وقت * موافق آيد و خوش خاصه با شمال هراه
غلام باد شمالم كه مىوزد خوشخوش * به بوى غاليه از غور بامداد بگاه