بيلكى شاه برآورد و بپيوست و بزد * در بن گوشش و بر جاى بيفگند ستان
در مدح وجيه الدوله ابو عاصم
مرا درين تن و اين ديدهء چو لالهستان * همىفزايد نور و همىفروزد جان
درين فروختن جان و اين فزايش نور * نداد بهره از آن چهره جز مرا يزدان
اگر به چشم كسان دلرباى من نه نكوست * سپاس از آنكه نكوى منست و زشت كسان
ز گرگ چون رمه ايمن بود چنان نبود * كه در فراغ تنآسان بود هميشه شبان
من آن كسم كه مرا در خيال چهرهء او * نگارخانه شود خانه پرمى و ريحان
بزرگ بار خدايى كه شكل يك صورت * مرا نمود چنين و تو را نمود چنان
مرا روان و زبانى ز كردگار عطاست * به مهر و مدح همىپرورم روان و زبان
روان به مهر نگارى كه اوست فخر زمين * زبان به مدح بزرگى كه اوست فخر زمان
وجيه دولت ابو عاصم آنكه عصمت او * همى حصار كند بر حريم او سبحان
و له ايضا
مگر كه زهره و ماهست روى آن دلخواه * كه با سعادت زهرهست با طراوت ماه
سعادتى كه همى در روان گشايد طبع * طراوتى كه همى بر خرد ببندد راه
اگرچه در نسب آدم آفتاب نبود * تو آفتابى و هست آسمان تو را خرگاه
به شكل مار و به رنگ زمردست يقين * سياه زلف و خط سبزت اى بت دلخواه
چرا نهاده دو مار تو بر زمرد سر * گر از زمرد گردد دو چشم مار تباه
گر آفتاب بر او جست عارض تو بتا * چرا دو زلف تو به روى دو شب نمود سياه
شگفت نيست گر آن زلفك تو كوتاهست * كه آفتاب در اوج تو كرد شب كوتاه
شفاه هيچ نگارى شفاى كشته نداد * تو كشتگان هوا را شفا دهى به شفاه
يقين كه تاج بتان خواندت اگر بيند * ابو المظفر يونس نصير ملكت شاه
خدايگانى كز تيغ و كلك و ملكت اوست * كمال قدرت و تأييد عقل و پايهء جاه