نامدارست چو در بزم بخواهد ساغر * بىمحاباست چو در رزم بپوشد خفتان
كشتن خوك ز بيژن بشنيدى به خبر * كشتن شير من از شاه بديدم به عيان
بامدادى ز پى صيد برون رفت به دشت * با مى و مطرب و نابرده به پرخاش گمان
مى همىخورد به شادى كه بيامد دوسه تن * از يكى بيشه و از شير بدادند نشان
شه سوى شير بپيچيد و برون آمد شير * سر به هامون زده از بيشه خروشان و دمان
از بلندى و ز پهنى و بزرگى كه نمود * راست گفتى كه نه شيريست هيو نيست كلان
راست چون پنجهء قصاب پر از خون دستش * پنج قلاب ورا در سر هر پنجه نهان
راست گفتى كه ز پولاد بد او را چنگال * راست گفتى كه ز الماس بد او را دندان
مرد هر سوى پراگند و برآمد به سپهر * از دليران شغب نعره و از شير فغان
تير بگزيد و بپيوست و كمان بركشيد * شاه چون شير سوى شير بپيچيد عنان
شير اگر چند همى سخت بكوشيد ولى * خوردن زخم همان بود و شدن سست همان
بر سر دست فروخفت زمانى كه مگر * گردد آسوده و باز آيد و سازد جولان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 527
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٢٧