تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
ازبس‌كه بر بهشت فزونيست باغ را * رضوان همى حسد برد اكنون به باغبان دشت از حرير سبز بپوشيد قرطه‌يى * پرعنبر آستينش و پرمشك بادبان از پر طوطى و دم طاوس كرده‌اند * آهو و عندليب چراگاه و آشيان بر هر زمين كه آهو از آن گام برگرفت * در حين به روى شكل دو بادام شد عيان اندر هوا قطار خروشان كلنگ بين * چون بر طريق تنگ يكى گشن كاروان زين قيمتى بهار عزيز از چهار چيز * يا بى چهار چيز همى خوار و رايگان با كوه عقد گوهر و با ابر درج در * با باد مشك اذفر و با خاك مهربان ميناى بصريست همانا نه مرغزار * لعل بدخشيست همانا نه ارغوان از لاله كوه گشت پر از لعل ششترى * وز خويد گشت دشت پر از سبز پرنيان از برگ سبزه دشت بپوشيد پيرهن * وز ميغ تيره كوه برافگند طيلسان ازبس بنفشه چون كف نيلست جويبار * وزبس شكوفه چون تل سيمست آبدان پر در و مشك لالهء سيراب را دهن * گويى به مدح شاه گشايد همى دهان روزى كجا ز كوه گران‌تر شود ركاب * وز جستن شمال سبك‌تر شود عنان زخم زره سياه كند روى رزمجوى * بار سلاح چفته كند پشت رزم‌ران از گرد رزم ديدهء خورشيد پرغبار * وز زخم كوس تارك مريخ پرفغان لرزان چو دست مردم مفلوج بر ستور * مردان كار ديده و گردان كاردان نار كفيده گشته سر سروران به تيغ * زان نار سنگريزه ميدان چو ناردان در تيغ عكس چهرهء بددل گمان برى * كابستنست تيغ يمانى به زعفران

و له ايضا

سنبل و سوسن نمود از زلف و عارض يار من * سنبلى بس بابلا و سوسنى بس بافتن سوسن از سيم سپيد و سنبل از مشك سياه * در سپيدى صد ملاحت در سياهى صد شكن