چه گفت گفت كه گر رامش دل تو منم * به رامش دل خود جان بيار و مژده ستان
در مدح حكيم سيد ابو القاسم سرخسى
ز تاب حلقهء پرتاب بر سهيل يمن * هزار حلقه شكست آن نگار عهدشكن
گهى ز نافهء مشكست ماه را زنجير * گهى ز برگ بنفشهست لاله را خرمن
مرا ز آتش ياقوت عارض و لب او * شدست جزع به آب فسرده آبستن
بهرغم خسته دلم يكزمان جدا نشود * دهان او ز سر زلف و زلف او ز دهن
ز رشگ هر دو همى جان و دل براندازم * اگرچه عاشق اين هر دوام به جان و به تن
بهار نقش سپهر جمال او دارد * شبى ز خوشهء سنبل مهى ز برگ سمن
مهى به زير شبى مشكبوى و نورافزا * شبى به گرد مهى سيمرنگ [ و ] سايهفكن
خيال روى وى اندر بهار ديده مرا * بتى شدست كه جانست پيش او چو شمن
ز بسكه خون بزدايم به ناخن از مژگان * ز روى ناخن من بردمد همى روين
چيز تو را از چهار چيز آمد * كه هست هريك از آن نادر زمين و زمن