وز صراحى چون به جام اندر شود گويى مگر * در بلورينپيكرى كردند ياقوتين روان
ذكر مراجعت سلطان از لشكرگاه
طبع ازو پرآفتاب و جام ازو پرمشترى * چشم ازو پردرّ و لعل و مغز ازو پرمشك و بان
در سپهر حضرت آمد كامجوى و كامران * از شكار خسروى آن آفتاب خسروان
خون و آتش در بلارك زهر و باد اندر خدنگ * كوه و گردون در جنيبت ابر و دريا در بنان
بر سپهر كوهپيكر هر سويى پركنده بود * لالهء شمشادپوش و گلبن پرويننشان
جعدشان بر سوسن سيمين فگنده عود تر * زلفشان بر لالهء رنگين شكسته ضيمران
چنگ باز اندر هوا و شاخ رنگ اندر زمين * اين ملحق آن مجعد اين ز مشك آن زعفران
بر زمين چشم گوزنان راست گويى صف زدند * اختران جزعپيكر در عقيقين آسمان
روى آهو پيكر پروين نمودى در زمين * وز هلال منخسف بر پيكر پرويننشان
سايهء شبديز او بر هر زمينى كاوفتاد * صورتى شد باركاب و پيكرى شد باعنان
تا بديدم تيغ و تيرت را يقين كردم درست * كافت از بلغار خيزد فتنه از هندوستان