چهرهء دلبر چو اندر عكس او پيدا شود * راست پندارى پرى در شاخ مرجان شد نهان
جام مرواريد همچون كان ياقوتست ازو * گر چو اصل او زمردگون برون آيد ز كان
نيست ماه و مهر و مشك و بان و زوريابى همى * رنگ ماه و نور مهر و طبع مشك و بوى بان
ماه را و مهر را و مشك را هرگز كه ديد * تاك و خم و ساغر او را برج و ناف و آسمان
در خزان بنگر به باغ ژرف و ژرف اندر نگر * از تماشاگاه نقش بوستان اندر خزان
تا ببينى از زمردهاى نوروزى كنون * گشته هريك تختهء زر عيار از وى عيان
زعفرانرنگست و كاغذ پوشش او زيراكه هست * برگ رز چون كاغذى كو را زنى در زعفران
شكل پروينست يا نار كفيده بر درخت * رنگ گردونست يا آب روان در آبدان
جاىجاى ابر سفيد اندر هوا بين خوردخورد * همچو بچگان حواصل بر سر دريا روان
راست پندارى نعايم بر سر شاخ درخت * بيضهء سيمين نهادست از بر سبز آشيان
چون بلورين حقههاى حقهبازان جفتجفت * برنهاده لببهلب پر كرده از لؤلؤ ميان
بىگمان گويى كمان كردار شاخ چفتهپشت * خورد پيكانهاى مينا رنگ زد بر ضيمران
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 517
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥١٧