رضيع دشمن او را خداى عز و جل * به جاى شير ز پستان دهد شراب حميم
ز ظالمان بدهد داد خلق و بستاند * كه ظالم آتش سوزان فروبرد چو ظليم
چو او به تير و به تدبير پيشكار شود * مقاومت نكنندش سپاه هفت اقليم
و له ايضا
همى پيش چشم من آيد كه گيتى * بگيرى به خنجر سپارى به خاتم
برمح چو افعى كنى دشمنان را * رگ و پى در اندام افعى و ارقم
دم ناى رويين تو چون برآيد * بدانديش را برنيايد دگر دم
وزان هندوى تيغ زهرآبخورده * چو يخ بفسرد در عروق عدو دم
تو آن شهريارى كه از تيغ و تيرت * فروشد برآوردهء زال رستم
در صفت باغ سلطان طغان شاه بن مؤيد سلجوقى گويد
گويى كه ماه و مشترى از جرم آسمان * تحويل كردهاند به باغ خدايگان
وز ماه و مشترى ستد آن خاك پرنگار * نورى عجيب صورت و شكلى بديعسان
نىنى كه ماه و مشترى از وى ربودهاند * در روشنى فزونى و در نيكويى توان
گويى كه بوستان بهشتست بر زمين * رضوان به ماه و مشترى آگنده بوستان
مرجان عود سوز در او شاخ نسترن * ميناى مشكساى در او برگ ضيمران
باد اندرو وزيده ز پهناى آسگون * ابر اندرو گذشته ز بالاى قيروان
در دست باد عنبر ناياب بىقياس * در چشم ابر لؤلؤ شهوار بيكران
نسرين و ارغوان ز سرلشكر سمن * بر آسمان كشيده علمهاى پرنيان
و آن آب نيلگون معكن گمان برى * ماليده قرطهايست ز فيروزه بهرمان
گويى كه باد سودهء سوهان آژده * گاهى زند به صيقل و گاهى زند بسان
از دانش وز جان اثرى نه درو ولى * از نيكويى چو دانش و از روشنى چو جان
و آن قصر كوهپيكر انجملقا درو * پهناى خاك دارد و بالاى آسمان
ز آسيب چنبر فلك اندر فراز او * بر كنگره خميده رود مرد پاسبان