تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
رضيع دشمن او را خداى عز و جل * به جاى شير ز پستان دهد شراب حميم ز ظالمان بدهد داد خلق و بستاند * كه ظالم آتش سوزان فروبرد چو ظليم چو او به تير و به تدبير پيشكار شود * مقاومت نكنندش سپاه هفت اقليم

و له ايضا

همى پيش چشم من آيد كه گيتى * بگيرى به خنجر سپارى به خاتم برمح چو افعى كنى دشمنان را * رگ و پى در اندام افعى و ارقم دم ناى رويين تو چون برآيد * بدانديش را برنيايد دگر دم وزان هندوى تيغ زهرآب‌خورده * چو يخ بفسرد در عروق عدو دم تو آن شهريارى كه از تيغ و تيرت * فروشد برآوردهء زال رستم

در صفت باغ سلطان طغان شاه بن مؤيد سلجوقى گويد

گويى كه ماه و مشترى از جرم آسمان * تحويل كرده‌اند به باغ خدايگان وز ماه و مشترى ستد آن خاك پرنگار * نورى عجيب صورت و شكلى بديع‌سان نىنى كه ماه و مشترى از وى ربوده‌اند * در روشنى فزونى و در نيكويى توان گويى كه بوستان بهشتست بر زمين * رضوان به ماه و مشترى آگنده بوستان مرجان عود سوز در او شاخ نسترن * ميناى مشك‌ساى در او برگ ضيمران باد اندرو وزيده ز پهناى آسگون * ابر اندرو گذشته ز بالاى قيروان در دست باد عنبر ناياب بىقياس * در چشم ابر لؤلؤ شهوار بيكران نسرين و ارغوان ز سرلشكر سمن * بر آسمان كشيده علمهاى پرنيان و آن آب نيلگون معكن گمان برى * ماليده قرطه‌ايست ز فيروزه بهرمان گويى كه باد سودهء سوهان آژده * گاهى زند به صيقل و گاهى زند بسان از دانش وز جان اثرى نه درو ولى * از نيكويى چو دانش و از روشنى چو جان و آن قصر كوه‌پيكر انجم‌لقا درو * پهناى خاك دارد و بالاى آسمان ز آسيب چنبر فلك اندر فراز او * بر كنگره خميده رود مرد پاسبان