تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
اسب كشتى بود و حملهء او قوت موج * دشت دريا بود و تيغ در او ماهى وال سهم يك حرف ز رزم تو قوىتر ز بحور * وزن يك نقطه ز حلم تو گران‌تر ز جبال

و له ايضا

ايا به جود و به آزادگى به دهر مثل * جهان به كلك تو و كف تو فگنده امل چگونه رنجه نباشم ز رنج تو كه مرا * ز نعمت تو بود مغز استخوان به مثل اگر ز فكرت تو دوش خواب خوش كردم * چو من رهى چو پرستندگان لات و هبل و گر خلاص تو امروز ديرتر گشتى * به جان بنده غم آورده بد پيام اجل خداى عز و جل فضل كرد با من و تو * به شكر كوش به پيش خداى عز و جل

و له ايضا

بر آن صحيفهء سيمين مساى مشك مقيم * كه رنگ مشك بماند بر آن صحيفهء سيم مكن ستيزه اگر چند خوب‌رويان را * ستيزه كردن بيهوده عادتيست قديم يقين شناس كه با خط مقاومت نكند * رخى چو ماه تمام و تنى چو ماهى شيم زوال ملكت خوبان خطست و ملك تو را * زوال تنگ درآمد به بيم باش به بيم بسى نماند كه بيرون كند ز سوسن سر * بنفشهء طبرى زير آن دو زلف چو جيم چنان شوى كه كس از دوستانت نستاند * اگر تو مزد كنى بوسه زان دهان چو ميم اگرچه نيست چو رخسار و قد و دندانت * مه دوهفته و سرو سهى و درّ يتيم كلاه كبر فرونه كه خوب‌رويان را * به هم سياه شود بخت و عارضين و گليم عماد ملك ابو القاسم احمد بن قوام * كه قيمتى بر او حكمتست و مرد حكيم چنان گريزد بخل از صرير خامهء او * كه از بلارك الماس چهره ديو رجيم در آفرينش شش چيز باكمال از خلق * تمام هديه جز او را نداد رب رحيم زبان جارى و وجه مليح و قدر بلند * كف گشاده وراى متين و طبع كريم