دانهء نارش با من چو درآمد به سخن * ناردان كرد دلم را ز غم آن دانهء نار
اى خداوندى كز علم تو و بخشش تو * دانش و خواسته نزد تو عزيز آمد و خوار
ايضا در مدح سلطان گويد
چه روز بود كه آن ماهروى سيمينبر * به رسم تعبيه بيرون گذشت با لشكر
بلارك گهر آموده داشت اندر كف * حمايلى به زر خسروانه اندر بر
به رنگ چهرهء من بر حمايلش كوكب * چو آب ديدهء من بر بلاركش گوهر
به روى ماه به راز تيرهشب نموده نگار * به سيم خام به راز زر پخته بسته كمر
عقيقفام شد از گونه كوكب سپرش * ز بسكه عكس برون داد روى او به سپر
خيال آن لب گوهرنمايت اى شبه زلف * پديد كرد مرا در دو ديده كان گهر
طلب كنم شكن زلف تو ز ديدهء خويش * ازآنجهت كه به دريا درون بود عنبر
چنان به جان من اندر نشستهاى گويى * كه از خيال تو دارد نهاد من پيكر
خيال عبهر مشكينت اى صنم بنمود * در آتش دل من بوستان پرعبهر
نه بس بود كه مرا عشق تو گرامى كرد * به معجزات گرامى خليل پيغمبر