تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
دانهء نارش با من چو درآمد به سخن * ناردان كرد دلم را ز غم آن دانهء نار اى خداوندى كز علم تو و بخشش تو * دانش و خواسته نزد تو عزيز آمد و خوار

ايضا در مدح سلطان گويد

چه روز بود كه آن ماه‌روى سيمين‌بر * به رسم تعبيه بيرون گذشت با لشكر بلارك گهر آموده داشت اندر كف * حمايلى به زر خسروانه اندر بر به رنگ چهرهء من بر حمايلش كوكب * چو آب ديدهء من بر بلاركش گوهر به روى ماه به راز تيره‌شب نموده نگار * به سيم خام به راز زر پخته بسته كمر عقيق‌فام شد از گونه كوكب سپرش * ز بس‌كه عكس برون داد روى او به سپر خيال آن لب گوهرنمايت اى شبه زلف * پديد كرد مرا در دو ديده كان گهر طلب كنم شكن زلف تو ز ديدهء خويش * ازآن‌جهت كه به دريا درون بود عنبر چنان به جان من اندر نشسته‌اى گويى * كه از خيال تو دارد نهاد من پيكر خيال عبهر مشكينت اى صنم بنمود * در آتش دل من بوستان پرعبهر نه بس بود كه مرا عشق تو گرامى كرد * به معجزات گرامى خليل پيغمبر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 506 | رضا قليخان هدايت