غلام آن لب چون گوهر بدخشانم * به دست صنع نهاده ورا سى و دو درر
و له ايضا
به وقت صبح يكى نامهيى نبشت بهار * به دست خويش بهسوى بهار عنبربار
به جاى حرف و سطور در بياض او شنگرف * به جاى نظم و سخن در سواد او زنگار
كه ما چو گوشهء چتر سيه براندازيم * بر آسمان كبود از ميان دريا بار
خدنگ بارد ابر از مدار جوشنپوش * ز دامن زره زنگيان تيغگذار
ز آب روشن سازيم بستر و بالين * ز خاك تيره برآريم لؤلؤ شهوار
ز عقد لؤلؤ طاوس پر كند شهپر * ز شاخ بسد طوطى برون كشد منقار
به راغ جامهء ششتر شود به از ششتر * به باغ مشك تتارى شود به از تاتار
ستارهبار و زمردفشان اگر خواهى * ستاره بارد شاخ و زمرد آرد بار
ز نيل و مشك بپيوند درع داودى * ز درّ و مينا بنماى تيغ گوهردار
به درع مشكين از هيچ خصم مستان زخم * به تيغ مينا با هيچكس مكن پيكار