دست شاخ از گل منقش چون دم طاوس نر * روى ابر از ژاله پركوكب چو پشت سوسمار
از نسيم باد دارد غنچه پرعنبر دهن * وز سرشگ ابر دارد لاله پرلؤلؤ كنار
خويد سبز و خرم و گلبوى پندارى مگر * خرمى از طبع پاك خواجه دارد مستعار
پيش حلمش كوه و خاك و پيش جودش آب و ابر * پيش خشمش باد و برق و پيش طبعش نور و نار
چون گمان پيش يقين و چون عيان پيش خبر * چون خطا پيش صواب و چون هدر پيش وقار
سهمش از آثار خشمش هركجا يابد خبر * نامش از كردار خوبش هركجا يابد گذار
آن چو زر شادى فزايد در روان تنگدست * اين چو مى بيهوشى آرد در دماغ هوشيار
آنكه بوسد دست او هرگز نباشد تنگدست * وانكه جويد سور او هرگز نباشد سوگوار
دست دريا سير او دارد يكى زرين صدف * كرده از ابر سخادل پر ز در شاهوار
آبسيرى خاكجنسى مرغپايى ناروش * زرنمايى سيمشكلى درفشانى مشكبار
پى نهان در زير روى و سر دوان در پيش چشم * روى زرد و چشم گريان سرنگون و تننزار
بىسخن لفظآزماى و بىخرد معنى پژوه * بىروان جنبشنماى و بىزبان پاسخ گزار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 504
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٥٠٤