تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
زحل ز ناوك بيجاده‌رنگ چون سوفار * فرو نشسته به روى كبودفام سپر مجره در فلك ايدون چو سبز دريايى * فگنده تودهء كافور خام كف بر سر چنو قطار حواصل نشسته بر دريا * گشاده بر سر دريا يكان‌يكان شهپر چنان شبى كه رخ صبح و زلف شب در وى * همىنمود مركب به هم صفا و كدر زبان من شده از طبع من ستاره‌فشان * دو چشم من شده اندر فلك ستاره شمر نيوفتاد مر اين شاه را جز از سفرى * كس از شهان و بزرگان به بد نداشت سفر به آب دريا بنگر كه تا ز موضع خويش * سفر نكرد نيامد پديد ازو گوهر زمانه آذر و طبع ملوك ياقوتست * كسى نبيند ياقوت تفته در آذر به راى و حلم و به جود و كفايت افزونست * ز آسمان و ز خاك و ز آب و از آذر هزار عقل تمامست در يكى صورت * هزار جان لطيفست در يكى پيكر بدان سبب كه بناگاه خون بريزد شاه * صفير تيرش گويد به دشمنان كه حذر بدان گهى كه ز آواز كوس و حملهء پيل * به شكل روبه پيدا شود غضنفر نر