چه لفظ او به سخن در چه ابر گوهرپاش * چه سهم او به وغا در چه شير مردمخوار
ايا به نزد تو عاقل بلند و جاهل پست * ايا به پيش تو دانش عزيز و خواسته خوار
دل عدوى تو مانند سنگ مغناطيس * كشد سنان تو را سوى خويش در پيكار
اگر عدوى تو از شست برگشايد تير * برويد اى ملك اندر زه كمان سوفار
شعاع ديدهء آن كيمياى زر گردد * كه دست راد تو بيند به خواب در يكبار
سخا و فضل و شجاعت ز تو جدا نشود * چو حاز حفظ و خط از حرف و مركز از پرگار
و له ايضا
به فال سعد و خجسته زمان و نيك اختر * نشسته بودم يك شب به باغ وقت سحر
ز باختر شده پيدا سر طلايهء روز * كشيده لشكر شب جوق جوق زى خاور
فلك چو بيضهء عنبر نمود و انجم ازو * چنان كه يار كنى سندروس با عنبر
بنات نعش تو گويى كه واژگونه همى * نمود صورت صادى ز هفت دانه گهر
درست گفتى نار كفيده بد پروين * به جاى پوست زمرد
به جاى دانه درر