و له ايضا
چون برفراخت عيد علامت به دست شب * نوروز دررسيد و علمهاى نوبهار
باد صبا مقدمه بود از سپاه گل * لشكر همىكشيد به هر كوه و هر قفار
تا فرخجسته رايت نوروز دررسيد * از گرد راه با علم و خيل بىشمار
با تختههاى جامهء ديباى شوشتر * با عقدههاى لؤلؤ درياى زنگبار
بر گردگرد قبه گروه از پى گروه * مرجان سلب پياده و مينا سنان سوار
مرجان گرفته در لب و زنگار در قدم * شنگرف سوده بر رخ و در دل نهاده قار
راياتشان ز تودهء ياقوت شبچراغ * اعلامشان ز دانهء لؤلوئى شاهوار
در سپيد ابر فروريزد از دهن * مشك سياه باد برافشاند از كنار
بيجاده حقهحقه بسايد به بوستان * پيروزه حلقهحلقه برآيد ز جويبار
سيماب چون بلور فروريزد از هوا * شنگرف چون عقيق برآيد ز شاخسار
زرين شود زمانه گر از بحر دست او * كمتر به ساعتى به هوا بر شود بخار
اين مملكت گرفتن و اين ملك داشتن * در گوهر شريف نهادست كردگار