تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
اى ولايت را زمين و اى سخاوت را سحاب * اى لطافت را روان و اى شجاعت را جگر اى ستوده چون ديانت وى گرامى همچو دين * وى به پاكى چون هدايت وى به خوبى چون هنر اى مبارك چون علوم و وى محقق چون خرد * اى ستوده چون سخاوت وى همايون چون ظفر همت عاليت پندارى اثر دارد همى * چون دعاى مستجاب اندر قضا و در قدر

و له ايضا

عيد مبارك آمد و بربست روزه بار * زان گونه بست بار كه پيرايه بست و پار گه ابر پويه‌پويه درآيد به بوستان * گه مرغ زارزار بنالد به مرغزار مرجان فروغ لاله برون آيد از چمن * مينا نهاد برگ برون رويد از چنار غلتان ميان تودهء گل عاشقان مست * از غم كناره كرده و معشوق در كنار گه لب به‌سوى باده و گه دست سوى گل * گه گوش سوى مطرب و گه چشم سوى يار دانم كه نوبهار چنينست و بيش ازين * با هجر يار بهره ندارم ز نوبهار خودكام و بردبار دلى دارم اى عجب * فرياد و درد زين دل خودكام بردبار صد بار گفتمش كه نه كار تو است عشق * ره بازجوى و رخت بياويز و سر مخار امروز مهر بيشتر آرد همىزدى * امسال عشق بيشتر آرد همى ز پار از جود دست شه عجب آيد همى مرا * تا بر عنان چگونه كند دست استوار در خشم او سياست و در عفو او اميد * در راى او براعت و در طبع او وقار خصم تو و كمان تو بر يكدگر به جنگ * بيدل دو عاشقند به هجران رسيده كار ور نه چرا كمان تو از دست تو به دو * پيكان آبديده فرستد به زينهار گور افگند به باد و سوار افگند به عكس * تيغ تو در نبرد و خدنگ تو در شكار چون چتر روز گوشه فروزد به كوهسار * گردد سر علامت عيد از شب آشكار