تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
نپايد دير تا گردد ز مشك آلوده درع او * هوا پرسيم پرنده زمين پرزر بازيگر چو باغ از نرگس مشكين فروزد شمع كافورى * هوا پروانهء سيمين فروريزد در او بىمر تو گويى ذرهء سيمين به زير گنبد گردون * برآشوبند هر لحظه همى بر رغم يكديگر دهان ابر لؤلؤ بيز عنبرساى هر ساعت * ز مينا بركشد لؤلؤ به لؤلؤ دردمد عنبر چو برگ عبهر از عنبر نمايد چرخ بر صحرا * به چرخ اندر دهد صحرا به سنبل ديدهء عبهر مصفا گوهر عالى كه گيرد خاك ازو صفوت * منقش چرخ نورانى كه گردد دهر ازو انور شرارش شهپر طوطى زند بر پهلوى پروين * سرشكش ديدهء شاهين نهد در چشم دو پيكر گل و لاله‌ست پندارى زر ساو و زر خالص * دهان لاله از سيماب و روى گل ز سيسنبر شد آمدهاى او گويى همى عمدا فروگيرد * نواى پردهء ياقوت در انگشت خيناگر تو گويى چشمهء خورشيد ازين گردون نورانى * ز بهر خدمت خسرو فرستد بر زمين اختر خداوندى كه گر خواهد به يك ساعت فروبندد * خدنگش خانه بر خاقان سنانش قصر بر قيصر تن اعدا به جان اندر ز بيم او نهان گردد * چنان كاندر فروغ مى نهان گردد همى ساغر