تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
بمان اندرين دولت و ملك چندان * كجا آب حيوان برآيد ز اخگر

در مدح سلطان طغان شاه و فتح سيستان گويد

همايون جشن عيد و ماه آذر * خجسته باد بر شاه مظفر اگر خورشيد بودى دست رادش * شدى جرم زمين ياقوت احمر زمين باران جودش گر بيابد * به جاى سبزه رويد از زمين زر به دربند سجستان او چها كرد * مثال كردهء حيدر به خيبر ز بانگ كوس غران چشم كودك * همى احول شد اندر بطن مادر ز بيم جان همى تن كرد پنهان * چو دراج از پس خسها غضنفر زمين درياى موج‌افكن شد از خون * در او كشتى سوار و كشته لنگر اجل بازو زنان هر سو همىشد * به خون اندر چو مردان شناور ز شه برجى قضا را چرخ‌وارى * ملك را يافت در ميدان برابر ز خون شمشير هندى بر كفش لعل * ز خوى خفتان رومى بر تنش تر چو آتش چرخ را پر كرد و بشتافت * كز آتش بيند او پاداش و كيفر بزد بر بارهء برگستوان‌دار * خدنگى راست رو برگستوان در ز زخم تير تا پاى خداوند * به دستى مانده بد يا نيز كمتر ملك چون سرو و گل نازان و خندان * نشاطى باد پايى خواست ديگر تهور گرنه بد بودى ز شاهان * نه جوشن داردى در كين نه مغفر شجاعت هديه‌يى باشد خدايى * يلان را در دماغ و دل مستر كسى را در جهان دامن نگيرد * به شخص فربه و بالاى منكر ز حرص كين برون ناكرده خفتان * ز خون دشمنان ناشسته خنجر ز خون خوردن دلت ناسير ليكن * ز خون در خنجرت سيراب گوهر ز خفتان معصفر بند بگشاى * ز ساقى باده‌يى بستان معصفر به جاى جوشن اندر پوش قاقم * به جاى نيزه بر كف گير ساغر قدح بر كف نه و عبهر همى بوى * برافروز آذرى چون چشم عبهر