تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
همه سايه و صورت و شكل ايوان * در آن بركهء لاجوردى مصور تو گفتى مگر جام كيخسروستى * منقش در او شكل هر هفت كشور سر كنگره گرد ديوار باغش * بسايد همى پيكر اندر دو پيكر گوزنان باليده شاخند گويى * برآويخته زخم را يك به ديگر نبرد مگر صحن او را به سالى * مهندس به انديشه عنقا به شهپر مزين در او صفه‌هاى مربع * منور در او شمسه‌هاى مدور به صفه درون پيكر پيل جنگى * به شمسه درون صورت شاه صفدر به شمشير او باز بسته‌ست گيتى * عرض باز بسته‌ست لا بد به جوهر گر از باختر بركشد تيغ هندى * رسد موج خون در زمان تا به خاور كسى كو بديدست مر ناوكش را * در آتش مركب بديدست صرصر كسى كز سنان تو جان داده باشد * ز بيم سنان تو نايد به محشر شعاع درفش تو بر هركه تابد * نزايد ز اولاد آن دوده دختر فلك را بسوزانى از عكس زوبين * زمين را بدرانى از نعل اشقر زمين پيكر از يكدگر بگسلاند * به روز نبرد تو ز آهنگ لشكر پلنگ از نهيب سنانت بخواهد * به خواهشگرى بال‌وپر از كبوتر به نام خلاف تو گر گل بكارند * سنان جگردوز و خنجر دهد بر قوى سير آن باره و كوه هيكل * بر آب و بر آتش بپويد برابر به هنگام نرمى و هنگام تندى * سبكتر ز كشتى گران‌تر ز لنگر به چشم و به موى و به سم و سرين گه * چو جزع و چو مشك و چو پولاد و مرمر به كبر پلنگ و به رفتار شاهين * به فر هماى و به زور غضنفر به آب اندرون همچو لؤلوى بيضا * به آتش درون همچو ياقوت احمر برافراز او شاه هنگام هيجا * چو بر كوه خارا ز فولاد عرعر درين بزم شاهانه شاها به شادى * به نور مى لعل بفروز ساغر ميى گير شاها كه از بوى و رنگش * شود مغز و ديده پر از مشك [ و ] گوهر به لطف روان و به نور ستاره * به بوى گلاب و به رنگ معصفر