ستارهء عدوى او ز سهم هيبت او * گداز گيرد و او را لقب نهند شهاب
مخالف تو تو را با خود ار قياس كند * همى به قوت دريا نهد بخار سراب
اگر عدوى تو اندر دو چشم شير شود * به عنف مرگ درآيد به چشم شير چو خواب
مديح خويش تو گويى همى نه من گويم * ز من نيايد تصوير روى در لبلاب
در صفت عمارت و مدح سلطان طغان شاه
به فال همايون [ و ] فرخنده اختر * به بخت موفى و سعد موفر
به بزم نو اندر سراى نو آمد * خداوند فرزانه شاه مظفر
روان بزرگى و طبع مروت * سپهر معالى و خورشيد گوهر
به باغى خراميد خسرو كه او را * بهشت و بهارست مولا و چاكر
چمنهاى او را ز نزهت رياحين * روشهاى او را ز خوبى صنوبر
به گاه بهار اندرو روى لاله * به وقت خزان اندرو قد عرعر
درختانش از عود و برگ از زمرد * نباتش ز مينا و خاكش ز عنبر
بكشى چو انديشهء مرد عاشق * بخوشى چو رخسارهء يار دلبر
يكى بركهء ژرف در صحن بستان * چو جان خردمند و طبع سخنور
نهادش نه كوثر نه دريا و ليكن * به ژرفى چو دريا به پاكى چو كوثر
روان اندر و ماهى سيمسيما * چو ماه نو اندر سپهر منور
به يكسوى اين باغ خرمسرايى * پر از صفه و كاخ و ايوان و منظر
برافراز او چنبر چرخ گردان * سر پاسبان را بسايد به چنبر
ز بس نغزكارى چو كاخ سليمان * ز بس استوارى چو سد سكندر
تصاوير آن دهشت طبع مانى * تماثيل آن حيرت جان آزر