در مدح ابو الحسن على بن محمد وزير سلطان گفته
به فرخى و سعادت بخواه جام شراب * كه باز باغ بريد از پرند سبز ثياب
ز رنگ ميغ وز برگ شكوفه پندارى * زمين حواصل پوشيد و آسمان سنجاب
چو دست مردم غواص دست باد صبا * به باغ گوهر روشن دهد ز تيره سحاب
سكندرست صبا كز ميان تاريكى * به حد روشنى آورد گوهر ناياب
چو تر شود گل باغ از گلاب ديدهء ابر * گل شكفته برون آرد از پرند نقاب
اگر گلاب ز گل ساختند نيست عجب * عجبتر اينكه همى باغ گل كند ز گلاب
بهارى ابر سيهفام تند پيچيده * به مار افعى ماند دهان پرآتش و آب
اگر زمرد صحرا نه نور داده به دو * ز ديده ابر چرا بر زمين فشاند آب
شگفت نيست گر از برف لاله ساخت زمين * كه هست لاله چو شنگرف و برف چون سيماب
گمان برى كه ز گل ارغوان خجالت يافت * به جاى خون ز مسامش برون دويد شراب
به رنگ عنبر نابست شاخ او نشگفت * اگر شدست شرابش به بوى عنبر ناب
شعاع ديدهء آن كيمياى زر گردد * كجا خيال كف خواجه بيند اندر خواب