در مدح سلطان طغان شاه گويد
چه جرمست اينكه هر ساعت ز موج نيلگون دريا * زمين را سايبان بندد به پيش گنبد خضرا
چو در بالا بود باشد ز چشمش اشگ در پستى * چو در پستى بود باشد ز كامش دود بر بالا
گهى از دامن دريا رود بر گوشهء گردون * گهى از گوشهء گردون رود بر دامن دريا
گهى از گوشهء كيوان به دريا برزند كله * گهى از گوشهء دريا به كيوان برزند كمرا
فلك كردار برخيزد كران پراختر روشن * صدف كردار برجوشد ميان پرلؤلؤ لالا
ز موج آسمان پهنا به چرخ چنبرى پيكر * ز چرخ چنبرى پيكر به موج آسمان پهنا
به جاى قطرهء باران هوا او را دهد لؤلؤ * به عرض لؤلؤ مكنون زمين او را دهد مينا
هوا از چهر او گردد بسان ديدهء شاهين * زمين از رنگ او گردد بسان سينهء ببغا
سپاهش را برانگيزد به دريا برزند غارت * مصافش را به پيوندد به گردون بركند غوغا
از آن غارت ببخشايد هوا را افسر لؤلؤ * از آن غوغا بپوشاند زمين را حلهء ديبا
معنبر گردد از چهرش به عنبر پيكر گردون * منور گردد از چشمش به لؤلؤ جامهء صحرا
همىگريد ازو گردون بسان ديدهء وامق * همىخندد ازو صحرا بسان چهرهء عذرا