تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧

در مدح سلطان طغان شاه گويد

چه جرمست اينكه هر ساعت ز موج نيلگون دريا * زمين را سايبان بندد به پيش گنبد خضرا چو در بالا بود باشد ز چشمش اشگ در پستى * چو در پستى بود باشد ز كامش دود بر بالا گهى از دامن دريا رود بر گوشهء گردون * گهى از گوشهء گردون رود بر دامن دريا گهى از گوشهء كيوان به دريا برزند كله * گهى از گوشهء دريا به كيوان برزند كمرا فلك كردار برخيزد كران پراختر روشن * صدف كردار برجوشد ميان پرلؤلؤ لالا ز موج آسمان پهنا به چرخ چنبرى پيكر * ز چرخ چنبرى پيكر به موج آسمان پهنا به جاى قطرهء باران هوا او را دهد لؤلؤ * به عرض لؤلؤ مكنون زمين او را دهد مينا هوا از چهر او گردد بسان ديدهء شاهين * زمين از رنگ او گردد بسان سينهء ببغا سپاهش را برانگيزد به دريا برزند غارت * مصافش را به پيوندد به گردون بركند غوغا از آن غارت ببخشايد هوا را افسر لؤلؤ * از آن غوغا بپوشاند زمين را حلهء ديبا معنبر گردد از چهرش به عنبر پيكر گردون * منور گردد از چشمش به لؤلؤ جامهء صحرا همىگريد ازو گردون بسان ديدهء وامق * همىخندد ازو صحرا بسان چهرهء عذرا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 487 | رضا قليخان هدايت