تويى بخت فرخنده را رهنمون * تويى خانهء راستى را ستون
به رخ زيورى خسروى تخت را * به راى افسرى ايزدى بخت را
به نام تو ديوانه آيد به هوش * به مينو سرشت تو دارد سروش
سپهر خرد را ز فر اخترى * به فر ز آفريدون تو فرخترى
ببينى تو از تيغت آن روى و راى * كه كيخسرو از جام گيتىنماى
من از فر تو نامور زندهام * به تو يافته بخت فرخندهام
دل من سوى شعر نشناخت راه * مرا كرد شاعر سخنهاى شاه
چنينست زيراكه هر ميوهدار * ز فر بهار آورد گل به بار
از ابر اوفتد در صدفها گهر * هم از تف خور خيزد از خاك زر
بسى جستم اى خسرو رهشناس * كه نيكيت را چون گذارم سپاس
ازين نامهء نغز نزديكتر * سزاى تو خدمت نديدم دگر
ز جان زاده فرزندها بىشمار * بياراستم هريكى چون بهار
سراسر ز دست هنر خورده نوش * پدرشان خرد بوده و دايه هوش
همه غمگسارند داننده را * ز دل دانشآموز خواننده را
همى تا بماند جهان زندهاند * همه نام نيك تو را بندهاند
بدان اى شهنشاه خسرونژاد * كه از عدل تو بخت فيروز باد
نه گرشاسب از پهلوى يافت نام * ز بازوى عدل است نيكى تمام
فريدون ز عدل و هنر يافت فر * تو را هم هنر هست و عدل و ظفر
جهان تا جهان است فر تو باد * دل خلق بادا ز فر تو شاد
در بيان بىثباتى زندگانى گويد
ببين تا چه كردند شاه و گدا * مكافات ايشان بود بر خدا
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت * كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
جهان چون يكى هفت سر اژدهاست * كسى نيست كز زهريشكش رهاست
دهان آتشست و شب و روز دم * دم آبوهوا سينه هامون شكم