تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
تويى بخت فرخنده را رهنمون * تويى خانهء راستى را ستون به رخ زيورى خسروى تخت را * به راى افسرى ايزدى بخت را به نام تو ديوانه آيد به هوش * به مينو سرشت تو دارد سروش سپهر خرد را ز فر اخترى * به فر ز آفريدون تو فرخ‌ترى ببينى تو از تيغت آن روى و راى * كه كيخسرو از جام گيتىنماى من از فر تو نامور زنده‌ام * به تو يافته بخت فرخنده‌ام دل من سوى شعر نشناخت راه * مرا كرد شاعر سخنهاى شاه چنينست زيراكه هر ميوه‌دار * ز فر بهار آورد گل به بار از ابر اوفتد در صدفها گهر * هم از تف خور خيزد از خاك زر بسى جستم اى خسرو ره‌شناس * كه نيكيت را چون گذارم سپاس ازين نامهء نغز نزديك‌تر * سزاى تو خدمت نديدم دگر ز جان زاده فرزندها بىشمار * بياراستم هريكى چون بهار سراسر ز دست هنر خورده نوش * پدرشان خرد بوده و دايه هوش همه غم‌گسارند داننده را * ز دل دانش‌آموز خواننده را همى تا بماند جهان زنده‌اند * همه نام نيك تو را بنده‌اند بدان اى شهنشاه خسرونژاد * كه از عدل تو بخت فيروز باد نه گرشاسب از پهلوى يافت نام * ز بازوى عدل است نيكى تمام فريدون ز عدل و هنر يافت فر * تو را هم هنر هست و عدل و ظفر جهان تا جهان است فر تو باد * دل خلق بادا ز فر تو شاد

در بيان بىثباتى زندگانى گويد

ببين تا چه كردند شاه و گدا * مكافات ايشان بود بر خدا مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت * كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت جهان چون يكى هفت سر اژدهاست * كسى نيست كز زهريشكش رهاست دهان آتش‌ست و شب و روز دم * دم آب‌وهوا سينه هامون شكم