تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
كزين سرزمين تا نگردم به كام * نيارم دگر جاى بگذارد گام و گر كشته آيم درين باك نيست * كه فرجام آخر بجز خاك نيست همه مرگ راييم پير و جوان * به گيتى نماند كسى جاودان برآيد پس از من يكى نام‌جوى * بر اين كوه ريزان كند خون چو جوى بود از نتاج من آن كينه‌كش * هم او پيلتن باشد و شيرفش كه مىبينم ايدر شبان دراز * جهان‌جوى گرشاسب با برگ و ساز به يك‌تخت جمشيد با او به كام * ازين مژده گويند با من پيام چو بشنيد بگريست سام جوان * بناليد ازين راز بر پهلوان بدين‌گونه بگذشت تا شام شد * خور از چرخ در پرده ناكام شد

انداختن اهل قلعهء سپند سنگى بر نريمان و كشته شدن او

بپوشيد گيتى به ماتم سياه * سوى خيمه رفتند يكسر سپاه نريمان در آن بارگاه شهى * همىبود تا شد ز مردم تهى شب آخرش بود شب زنده داشت * همى پيش يزدان سر افگنده داشت مر آن خيمه بد پيش برج حصار * در آن برج بودى شه قلعه‌دار يكى ديگ منجر در آن برج بود * كه تيرش بد از سنگ صد من فزود به دارو مر آن رعد انباشتند * همه روز تا شب نگه داشتند ازآن‌پس كزان كين گذشته سه سال * همه دشمن و دوست را زان ملال ز بالا چو آن رعد انداختند * جهان از نريمان بپرداختند سحر آگهى شد به سام دلير * كه شير دلاور شد از رزم سير يكى هفته بنشست با سوگ و درد * سر هفته لشكر بسى گرد كرد به‌سوى حصار و دز اندر كشيد * همه راه‌وبيره سپه گستريد نشست اندر آنجا بسى روزگار * نديد ايچ سود اندر آن كارزار ز دروازهء دز يكى تن برون * نيامد به جنگ و نشد اندرون چو حاجت نبدشان به هر كم و بيش * برآسوده بودند در جاى خويش