برنده ره انجام گيتى نورد * هوايى شبخيز آفاق گرد
منم خاكت اى باد مشكين نفس * تويى همدم صبح خيزان و بس
در آن دم كه بينى رخ يار من * به ياد آور از نالهء زار من
به زنهار با او به روزى نكو * بگو قصه درد من موبهمو
كزين مهربان يار دل برمگير * وزين ماهرويان تو دلبر مگير
چو آيى برين روضهء پاك من * مكش دامن از كبر بر خاك من
بدينسان همىكرد افغان و واى * ز دردش نيوشنده در شد ز پاى
بگفت اى مه بانوان تتار * ز گيسوت چين و چگل شرمسار
نريمان مرا كرده اينجا روان * به روز دگر مىرسد پهلوان
كنون سام يل با عمود گران * رسيدند با لشكر بيكران
به پيشش درآورد خوش بادپاى * به زين كوهه شد آشيان هماى
قران سردرآورد در زير اسب * به ره اندر آمد چو آذرگشسب
سپيده جهان كرد روشن تمام * زده لشكر روم بر خيل شام
سواره سواران صف انباشته * همه ديده بر كوه بگماشته
آوردن قران شمسه بانو را به صحرا و آمدن رعد از دنبال او و در رسيدن سام و نريمان و جنگ كردن
بيامد دوان رعد غماز پيش * نديد اندر آن كه رخ يار خويش
پى اندر بفرمود تا تاختند * به هر راه خيلى كمين ساختند
قران بر يكى چشمهسارى رسيد * بر آن چشمهساران دمى آرميد
يكى گور بگرفت و در زير ران * بكشت و كبابى گرفتش روان
بناگاه گرد سواران رسيد * سوار از پى هم هزاران رسيد
به جنگ اندر آويخت آن اهرمن * همىكند دست و سر و پاى و تن
درآورد شمسه به گل رخش تاب * ز تركش برآورد پر عقاب
سوى پشت آن را نگه نگهداشتى * گهى تيغ و گه تير بگذاشتى